روزنوشت...
عسلم می خوام یه کمی از این روزامون بگم که چقدر برام لذت بخشه و هر ثانیه وقت گذروندن با توبرام یه دنیا ارزش داره....
مامانی بعد خوابوندنت
اومدم عکسای موقع تولدت تا امروزت رو نگاه می کردم که بابایی هم اومد باهم دیدیم چقدر زود می گذره روزها انگارهمین دیروز بود پارسال همین روزهارو می گم که یه ماه دیگه باید منتظر بودم تا تورو توبغلم بگیرم خدا روهزاران مرتبه شکر که همچین پسر نازی به ما هدیه کرده ...
یه خبر خوش داااااااااارم
نفسم چند روزیه می تونی مامان بگی نمی دونی چقدر خوشحال می شم موقعه ای که منو با اون لحن ماماما گفتنت صدا می کنی تا لحظه ای هم که جواب نگرفتی ادامه میدی اون موقعه می خوام درسته قورتت بدم ولی امان از لحظه ای که مامانی رو با بشقاب غدا ببینی
همچین فرار می کنی که انگاری اصلا منو نمیشناسش آخه چرااااااااااا این کارو با من می کنی علی کوشولوی مامانی لطفا مثل کارای دیگت که تا امروز منو اذیت نکردی تو غذا خوردنت هم پسرخوبی که هستی خوبتر باش باشه گلم آخه دوست دارم زود بزرگ بشی خودت ازم بخوای چه غذایی برات درست کنم
قربون پسملی خودم بشم ...
خلاصه اینکه عاشقتم دوست داره یه عالمه
فعلا بای بای 



روزنوشت...
